فرض کنید چند ماه است هر بار برای خرید روزمره میروید، قیمتها تغییر کردهاند. از آینده شغلیتان مطمئن نیستید. خبرهای مربوط به جنگ یا ناامنی را دنبال میکنید، اما بعد از مدتی میبینید هم دنبالکردن خبرها خستهتان کرده و هم کنارگذاشتنشان اضطراب میآورد. برای برنامهریزی چند ماه بعد مطمئن نیستید چه چیزی قرار است تغییر کند و بعضی روزها حتی تمرکز روی کارهای معمول هم دشوارتر شده است.
در چنین شرایطی ممکن است سؤال دیگری هم به نگرانیهای قبلی اضافه شود: «چرا نمیتوانم بهتر با این وضعیت کنار بیایم؟» روانشناسی میتواند به فهم این تجربه کمک کند، اما فقط وقتی فراموش نکند که روان انسان در خلأ زندگی نمیکند. سلامت روان فقط محصول افکار، ویژگیهای شخصیتی یا مهارتهای تنظیم هیجان نیست. امنیت، درآمد، مسکن، کار، روابط اجتماعی، امکان برنامهریزی و میزان دسترسی به منابع هم بخشی از این معادلهاند.
آیا هر حال بدی یک مشکل فردی است؟
نه. اضطراب، بدخوابی، خستگی، تحریکپذیری، کاهش تمرکز، نگرانی درباره آینده یا دورههایی از ناامیدی میتوانند در اختلالات روانی دیده شوند؛ اما وجود این تجربهها بهتنهایی به معنی وجود یک اختلال نیست.
در شرایط بحران، بسیاری از این واکنشها میتوانند پاسخی قابلفهم به محیطی باشند که واقعاً تهدیدکننده، بیثبات یا پیشبینیناپذیر است. سازمان جهانی بهداشت در راهنمای سلامت روان در شرایط اضطراری تأکید میکند که بسیاری از افراد در بحرانهای انسانی درجاتی از آشفتگی روانشناختی را تجربه میکنند؛ از اضطراب و غم گرفته تا مشکلات خواب، خستگی، تحریکپذیری و احساس ناامیدی. برای بسیاری از افراد، این واکنشها در طول زمان کاهش پیدا میکنند و لزوماً به یک اختلال روانی تبدیل نمیشوند.
این تمایز مهم است. اگر کسی در دورهای از جنگ با هر خبر ناگهانی مضطرب میشود، یا در شرایط فشار اقتصادی مدام نگران درآمد ماه بعد است، بخشی از واکنش او ممکن است نه نشانه «تفکر ناکارآمد»، بلکه پاسخی به یک تهدید واقعی باشد. از طرف دیگر، قابلفهم بودن یک واکنش به معنی بیاهمیت بودن آن هم نیست. فشار میتواند آنقدر شدید یا طولانی شود که خواب، روابط، توان کارکردن یا تصمیمگیری فرد را مختل کند.
روان ما چقدر تحت تأثیر محیط است؟
روانشناسی معاصر مدتهاست از این تصور فاصله گرفته که سلامت روان صرفاً نتیجه ویژگیهای درونی فرد است. سازمان جهانی بهداشت سلامت روان را حاصل تعامل عوامل فردی، خانوادگی، اجتماعی، اقتصادی و ساختاری میداند. فقر، نابرابری، خشونت، بحرانهای اقتصادی، جنگ و ناامنی میتوانند خطر مشکلات روانی را افزایش دهند؛ همانطور که امنیت، حمایت اجتماعی، کار مناسب و دسترسی به منابع میتوانند نقش محافظتی داشته باشند.
ممکن است یک نفر مهارت خوبی در تنظیم هیجان داشته باشد و همچنان تحت فشار اقتصادی فرسوده شود. ممکن است فردی از نظر روانشناختی انعطافپذیر باشد، اما ماهها نگرانی درباره اجاره خانه، کاهش قدرت خرید، آینده شغلی یا احتمال جنگ بر خواب و تمرکزش اثر بگذارد. ممکن است اضطراب یک فرد فقط از شیوه فکرکردن او نیاید؛ بخشی از آن به این مربوط باشد که واقعاً اطلاعات کافی برای پیشبینی آینده ندارد.
مرورهای پژوهشی نیز بین فشار مالی و پیامدهای ضعیفتر سلامت روان ارتباط گزارش کردهاند. این ارتباط به این معنا نیست که هر مشکل مالی الزاماً به اختلال روانی منجر میشود، اما نشان میدهد فشار اقتصادی بخشی واقعی از زمینه روانشناختی زندگی است و نمیتوان آن را صرفاً به نگرش یا سبک فکرکردن فرد تقلیل داد.
وقتی بحران طولانی میشود چه اتفاقی میافتد؟
یک بحران کوتاهمدت با سالها زندگی در بیثباتی یکسان نیست. وقتی فشار مزمن میشود، فرد ممکن است فرصت کافی برای بازگشت به حالت عادی پیدا نکند. یک نگرانی تمام نشده که نگرانی دیگری اضافه میشود: وضعیت اقتصادی، آینده شغلی، خبرهای جنگ، سلامت خانواده، مهاجرت، هزینههای زندگی یا تصمیمهایی که مدام باید به تعویق بیفتند.
در چنین شرایطی خستگی فقط نتیجه «زیاد کارکردن» نیست. بخشی از انرژی روانی صرف پایش مداوم محیط میشود: چه اتفاقی افتاده؟ چه اتفاقی ممکن است بیفتد؟ آیا باید تصمیمی بگیرم؟ آیا منابع کافی دارم؟ این حالت آمادهباش ممکن است برای مدتی سازگارانه باشد، اما اگر طولانی شود میتواند تمرکز، خواب، صبر، کیفیت رابطهها و توان تصمیمگیری را فرسوده کند.
پژوهشهای مربوط به جنگ و درگیری مسلحانه افزایش علائم اضطراب، افسردگی و استرس پس از سانحه را در جمعیتهای در معرض جنگ گزارش کردهاند. شدت پیامدها به میزان مواجهه، از دستدادن منابع، جابهجایی، حمایت اجتماعی و شرایط پس از بحران وابسته است. این یافتهها به معنی آن نیست که همه افراد در معرض ناامنی دچار اختلال میشوند؛ بلکه نشان میدهند محیط پرتنش هزینه روانی دارد.
چرا نباید همهچیز را به «تنظیم هیجان» تقلیل داد؟
زبان روانشناسی گاهی میتواند ناخواسته مسئلهای اجتماعی را به مسئلهای فردی تبدیل کند. اگر کسی نگران است که توان پرداخت اجاره خانه را از دست بدهد، نمیتوان تمام نگرانی او را به «اضطراب آینده» فروکاست. اگر فردی با کاهش قدرت خرید مواجه است، مسئله فقط این نیست که باید «افکار منفی خود را به چالش بکشد». اگر احتمال جنگ یا ناامنی واقعی است، آرامکردن سیستم عصبی میتواند کمککننده باشد، اما تهدید بیرونی را از بین نمیبرد.
همینطور اگر فردی بعد از چند سال فشار متوالی میگوید «خستهام»، الزاماً مسئله این نیست که تابآوری کافی ندارد. خطر روانشناختیکردن بیش از حد مسائل اجتماعی این است که شرایطی که بخشی از رنج واقعاً از محیط ناشی میشود، فقط به مهارت، نگرش یا شخصیت فرد برگردانده شوند. آن وقت یک فشار تازه هم اضافه میشود: «شرایط سخت است، و حالا ظاهراً من هم باید بتوانم در همین شرایط آرام، امیدوار و کارآمد بمانم.»
چند تجربه آشنا
ممکن است درآمدتان تقریباً ثابت مانده باشد اما هزینههای زندگی مرتب بالا بروند. هر بار که حسابها را مرور میکنید، محاسبات قبلی دیگر جواب نمیدهد. نگرانی شما صرفاً «فکرکردن زیاد درباره پول» نیست؛ بخشی از آن ناشی از یک فشار اقتصادی واقعی است.
ممکن است شغلی داشته باشید که فعلاً برقرار است، اما دائماً نگران کاهش درآمد یا از دستدادن آن باشید. شاید اخبار را مرتب بررسی کنید چون واقعاً نیاز دارید بدانید چه اتفاقی در حال رخدادن است، اما بعد از چند ساعت متوجه شوید که بدنتان در حالت آمادهباش مانده و نمیتوانید تمرکز کنید. یا شاید مسئله اصلی این باشد که نمیتوانید برای آینده برنامهریزی کنید، نه به این دلیل که اهل برنامهریزی نیستید، بلکه چون متغیرهای زیادی خارج از کنترل شما هستند.
برای بعضی افراد، فشار به شکل فرسودگی ظاهر میشود: انجام کارهای روزمره انرژی بیشتری میگیرد، تحمل ابهام کمتر میشود، خواب سبکتر میشود یا فرد نسبت به تغییرات کوچک واکنش شدیدتری نشان میدهد. هیچکدام از این تجربهها بهتنهایی تشخیص نیستند، اما میتوانند نشانهای باشند که فشار انباشته شده و نیاز به توجه بیشتری دارد.
رواندرمانی در چنین شرایطی چه کاری میتواند و چه کاری نمیتواند بکند؟
رواندرمانی نمیتواند تورم را متوقف کند، خطر جنگ را حذف کند، امنیت شغلی ایجاد کند یا تضمین کند که آینده قابلپیشبینی خواهد شد. اگر درمانگر طوری صحبت کند که انگار همه این مسائل را میتوان با تغییر فکر یا چند تکنیک آرامسازی حل کرد، مسئله را بیش از حد ساده کرده است.
اما این به معنی بیفایده بودن رواندرمانی نیست. کار درمانی میتواند کمک کند بین چند نوع فشار تمایز ایجاد شود: چیزی که در بیرون واقعاً وجود دارد، چیزی که ذهن به آن اضافه میکند، چیزی که قابلتغییر است و چیزی که در حال حاضر نیست. میتواند کمک کند ببینیم اضطراب چگونه بر تصمیمها، خواب، روابط و بدن اثر میگذارد؛ بدون اینکه اصل نگرانی را غیرمنطقی اعلام کنیم.
درمان میتواند به فرد کمک کند متوجه شود کجا در واکنش به ناامنی، بیشتر از ظرفیتش از خود کار میکشد، از دیگران فاصله میگیرد، وارد چرخهای از خبرخوانی و نشخوار میشود یا آنقدر منتظر بهترشدن شرایط میماند که نیازهای فعلی خودش را نادیده میگیرد. گاهی هدف درمان خوشبینی نیست؛ هدف این است که در شرایطی که واقعاً دشوار است، کمتر فرسوده شویم و توان تصمیمگیری، رابطه و مراقبت از خود را تا حد ممکن حفظ کنیم.
پس مراقبت از روان در شرایط سخت یعنی چه؟
ممکن است «مراقبت از خود» در چنین دورهای اصلاً شبیه تصویر رایج آن نباشد. گاهی مراقبت از روان یعنی انتظارمان از خودمان را با شرایط واقعی تطبیق بدهیم. اگر مدتهاست تحت فشار هستید، شاید عملکرد شما دقیقاً مثل دورهای که زندگی باثباتتر بوده نباشد. این تفاوت لزوماً نشانه تنبلی یا کمبود اراده نیست.
گاهی لازم است میزان مواجهه با اخبار را تنظیم کنیم؛ نه به این دلیل که بیخبرماندن همیشه بهتر است، بلکه چون دنبالکردن بیوقفه اطلاعات میتواند بدون افزودن اطلاعات عملی، سیستم هشدار بدن را فعال نگه دارد. میتوان زمانهایی مشخص برای خبر انتخاب کرد یا منابع محدود و معتبرتری را دنبال کرد.
در بعضی دورهها هدف میتواند فقط حفظ حداقلی از خواب، غذا، حرکت و ارتباط با دیگران باشد. اینها بحران را برطرف نمیکنند، اما وقتی بدن برای مدت طولانی تحت فشار است، از دسترفتن همین پایهها میتواند ظرفیت سازگاری را کمتر کند. صحبت با کسی که لازم نیست فوراً مشکل را حل کند نیز میتواند بخشی از حمایت باشد.
و شاید یکی از مهمترین بخشهای مراقبت این باشد که یک فشار اضافی روی خود نگذاریم: «چرا من نمیتوانم مثل قبل باشم؟» ممکن است پاسخ تا حدی این باشد که شرایط هم مثل قبل نیست.
چه زمانی بهتر است کمک تخصصی بگیریم؟
اینکه بعضی واکنشها در شرایط بحران قابلفهماند، به این معنا نیست که باید هر میزان رنجی را تحمل کرد. اگر اضطراب، بیخوابی، ناامیدی یا تحریکپذیری برای مدت قابلتوجهی ادامه پیدا کردهاند؛ اگر توان کار، مطالعه، مراقبت از خود یا رابطه با دیگران بهطور محسوسی کاهش یافته؛ یا اگر احساس میکنید دیگر نمیتوانید فشار را مدیریت کنید، کمک تخصصی میتواند اهمیت بیشتری پیدا کند.
در شرایط خطر فوری یا احتمال آسیب به خود یا دیگری، باید از خدمات اورژانسی یا بحران در محل زندگی استفاده کرد. برای باقی موارد، کمک تخصصی قرار نیست ثابت کند که واکنش شما «غیرطبیعی» بوده است. گاهی فقط به این معناست که فشار به اندازهای زیاد یا طولانی شده که لازم نیست آن را بهتنهایی مدیریت کنید.
جمعبندی
سلامت روان فقط درون ذهن ما ساخته نمیشود. ما در محیطهای اجتماعی، اقتصادی و امنیتی زندگی میکنیم و بدن و روانمان به آنچه در اطرافمان رخ میدهد پاسخ میدهد. وقتی جنگ، ناامنی، تورم، کاهش منابع یا بیثباتی برای مدت طولانی ادامه پیدا میکنند، اضطراب، خستگی یا دشواری در تمرکز الزاماً نشانه ضعف روانی نیستند.
در عین حال، پذیرفتن نقش شرایط اجتماعی به این معنی نیست که هیچ کاری از دست فرد برنمیآید. میتوان همزمان دو واقعیت را نگه داشت: بخشی از فشار واقعاً از بیرون میآید، و هنوز میتوان برای کاهش فرسودگی و حفظ ظرفیت روانی، رابطهای و عملی خود کمک گرفت. هدف سلامت روان در هر شرایطی «شاد ماندن» نیست. گاهی هدف واقعبینانهتر این است که در دل شرایط دشوار، کمتر فرسوده شویم، ارتباطمان با خود و دیگران را تا حد ممکن حفظ کنیم و وقتی فشار از ظرفیت ما بیشتر شد، کمک بگیریم.
اگر میخواهید درباره شیوه کار و جلسات بیشتر بدانید، صفحه رواندرمانی آنلاین به زبان فارسی توضیح میدهد جلسات چگونه برگزار میشوند. برای دیدن زمانهای موجود نیز میتوانید به صفحه رزرو بروید.
برای مطالعه مرتبط، مقاله چرا بعضی آدمها نیازهای خودشان را خیلی دیر متوجه میشوند؟ را هم ببینید.
